تبليغاتX
آواژه

تصور کنید واسه اولین بار "کوچولوتون" چشماشو باز می کنه و شما از فرط هیجان، بلند داد بزنید: «تو چشمات به کی رفته که اینقده مشکی شدن، پدر سوخته!» بعدشم با یه لبخند حاکی از رضایت سرتون رو بالا بیارید تا تائیدیه این اظهار نظر ذوقمندانتون رو از همسرتون بگیرید. همچین که نگاهتون با هم تلاقی پیدا کرد، متوجه بشید مشکی ترین چشمائی که تا حالا توی عمرتون دیدید، با حسرتی که ازش جملۀ «تو هیچوقت آدم نمیشی!» می باره؛ بهتون خیره شده! به نظرتون تنها جمله ای که میشه توی اون موقعیت گفت، چی میتونه باشه؟

منم دقیقاً همونو گفتم!

 

پی نوشت:

- آسمانم کلوچه عسلی باباشه!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 17:57 توسط میثم |

متاسفانه ما ایرانیا اینقده دنبال تقلید از خارجیا هستیم که کلاً با فرهنگ خودمون بیگانه شدیم (تا اونجا که حتی شاعر در جائی می فرماید: "زبانم را نمی فهمی، تو خطم را نمی خوانی؛ چنان بیگانه ای حتی، که نامم را نمی دانی)! اگه فقط یه خورده، فقط یه خورده، دقیقتر و با دید خریدارانه تر به اطراف خودمون نگاه کنیم؛ می بینیم که نه تنها از خارجیا چیزی کم نداریم، بلکه گاهی وقتا چیزائی رو داریم که خارجیا حتی توی خوابم نمی تونن تصورش کنن. واسه نمونه خدمتتون عرض می کنم که توی همین منطقه استان هشت، "کرمان"، مردم در صحبتای روزمرشون، به غیر از زبان ایرانی، حداقل به ۴ زبان زنده و مردۀ دنیا صحبت می کنن! توجه بفرمائین:

 

کشور مقصد        واژه مصرفی            تلفظ                       معنی واقعی

1. آلمانی:        ایشناختِمِش   (Ishnakhtemesh)   ترجمه: می شناختمش!

2. ایتالیائی:      توراوانِسا        (Touravanesa)       ترجمه: توی راه وانستا!

3. کره ای:        هاکیمو          (Hakimo)              ترجمه: هان! کی؟ من؟

4. ژاپنی:          هاپَکی           (Hapaki)               ترجمه: آره! پس کی؟

 

*. با خانومم توی مطب دکتر نشسته بودیم تا نوبتمون شه. واسه وقت گذرونی، یه روزنامه از روی میز وسط سالن برداشتم و دوتائی شروع کردیم به خوندن یکی از مطالب روزنامه که خاطره ای از روزهای دانشگاه یه متخصص "ارتوپد" بود. همش یه پاراگراف بیشتر نبودا، ولی اینقده توی همون 4 تا خط اصطلاحات تخصصی پزشکی استفاده کرده بود که سرم به دوران افتاد! با یه نگاه به خانومم فهمیدم که اونم حالش دست کمی از من نداره. یهو جفتمون شروع کردیم به اعتراض که آخه چه معنی داره یکی توی یه روزنامه که همه جور آدمی قراره اونو بخونن، اینقده تخصصی بنویسه که که کسی ازش سر در نیاره! حالا اون به کنار، روزنامه ها چرا همچین مطالبی رو چاپ می کنن! روزنامه رو بستم و گذاشتم سر جاش که یه دفعه چشمم به عنوان روزنامه افتاد! "اولین هفته نامه تخصصی پزشکی در ایران"!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25ساعت 10:35 توسط میثم |

به نظرتون اگر در کمال ادب و احترام، برید و از یکی از خانومای همکارتون بپرسید که: "ببخشید، معنی اسم شما چیه؟" و ایشون در جوابتون پشت چشم نازک کنه و با قهر و غیظ بهتون بگه: "بیشعور!"؛ داره بهتون فحش میده یا معنی اسمشو بهتون گفته؟

آها، تا یادم نرفته بگم، اسم ایشون "عاتکه" است!

پی نوشت:

 بعضی وقتا، بعضی از دوستان، با آنچنان Search های بی ناموسی به وبلاگ من میرسن؛ که حتی منم (!) روم نمیشه اونا رو اینجا عنوانشون کنم (اگه خیلی کنجکاوید، فقط کافیه یکی دو روز به وبگذر من سر بزنید)! ولی نکته جالب توجه اینه که وقتی از روی کنجکاوی به صفحه جستجوگری که ازاونجا به وبلاگ من رسیدن سر میزنم، در کمال تعجب می بینم تنها لینکی که توی اون لیست هنوز فیلتر نشده، لینک وبلاگ منه! تا کی نوبت به اینجا برسه از لطف این عزیزان!

*. ایشالا که خدا امید هیشکیو ناامید نکنه!

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/08/10ساعت 11:16 توسط میثم |

ـ اینکه ادم نتونه بخوابه نشونۀ چیه؟

+ افسردگی شدید!

ـ اینکه مدام از خواب بپره نشونۀ چیه؟

+ دلهرۀ شدید!

ـ درمانی هم براشون هست؟

+ مرگ!

 

Chinese Coffee

+ نوشته شده در شنبه 1390/08/07ساعت 21:24 توسط میثم |

*. تغذیه:

  پرسش:

- چی خوردی؟ (?Chi Khordi)
+ ها!

- چی خوردی؟ (?Chi Khordi)
+ یی چی سردسی! (?Yei Chi Sar Dassi)

ترجمه:

- آیا چیزی خورده ای؟
+ بله.

- چه چیزی خورده ای؟
+ غذای حاضری!

 

*. هواشناسی:

جمله خبری:

- هوا آسمونه!

ترجمه:

- آسمان صاف است!

 

*. پزشکی:

سوال:

- چِشِه؟
+ سرِ دِلِش پَدُم کِردِه! (!Sare Delesh Padom Kerde)

یا

+ پُخلَمه کِردِه! (!Pokhlame Kerde)

 

ترجمه:

- مشکلش چیه؟
+ رودل کرده!

 

*. شناسائی:

  پرسش:

- "علی" کُدُم یکیوئه؟ (?Ali Kodom Yekioueh)
+ همو که پشتش را کِرده! (!Hamoo Ke Poshtesh Ra Kerde)

ترجمه:

- "علی" کدومه؟
+ همونی که پشتش رو به ما کرده!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/04ساعت 21:32 توسط میثم |

خدا از این همه گتد و کثافتکاری آدما خسته میشه و فرشته ها رو به فرماندهی "میکائیل" (اولین فرشته ای که به گل بازی خدا سجده کرد!) مأمور می کنه که نسل بشر رو از روی زمین محو کنن. "میکائیل" که معتقده هنوز انسان خوب وجود داره، از این کار سر باز می زنه و برا کمک به انسانها به زمین میره. خدا هم "جبرئیل" رو در رأس امور قرار میده تا در حالیکه "دو پایان اندیشمند" رو به فاک عظمی نائل می کنه، یه حالی هم به "میکائیل " بده؛ تا دیگه هیچ جنبنده ای به خودش اجازه نده از فرمانش سرپیچی کنه ...

 

جبرئیل: خدا چطور توئی که ازش نافرمانی کردی رو بخشیده و واسه سرکوب کردن منی که دستوراتش رو مو به مو اجرا کردم فرستاده؟

میکائیل: واسه اینکه تو کاری که خدا ازت خواسته بود رو انجام دادی و من کاری که خدا دوست داشت!

 

Legion

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/08/02ساعت 16:59 توسط میثم |

مامان تعریف می کرد یه صبح بهاری که با دوستاش داشته توی پارک قدم میزده، یکی از تازه واردای جمعشون (یه خانوم نسبتاً جوون) تعریف کرده که بچه اش رو ۹ ماهه از دست داده. مامان منم کلی واسش غصه خورده که چقده اذیت شده. بعد ایشون شفاف سازی فرمودن که بچه رو ۹ ماهه حامله بودن که مرده! اینجا غصه مامانم به تعجب تبدیل میشه که چجوری ممکنه بچه نه ماهه بمیره (بچه ۷ ماهه می مونه، ۹ ماهه نمی مونه؟)! بعد ایشون در ادامه افاضاتشون فرموده بودن که ماه نهم تشریفشونو برده بودن زیارت "آقا"، موقع تقلا کردن (واسه رسیدن به ضریح) اینقده مشد و لگد خورده بودن و تحت فشار قرار گرفته بودن که بچشون افتاده؛ جوری که وقتی بچه رو درآوردن از شدت ضربات، تمام تن نحیفش کبود شده بوده و از چند ناحیه شکسنگی داشته!

+ خوب دختر؛ تو با اون وضع و حال و شکم به اون بزرگی، زیارت رفتنت چی بود؟ اونم توی اون شلوغی؟ حالا به ضریح دست زدنت پیشکش!

- می خواستم از "آقا" بخوام که یه بچه سالم بهم بده!

 

نتیجه گیری: وقتی عقل نباشه، از خدا و پیغمبر که خوبه؛ از امام رضام هیچ کاری بر نمیاد!

 

پی توشت: آخه خرو چه به شفاعت از ضامن آهو؟

 

*. یه جوابی الآن تو ذهن خودم اومد که اگه هرکی بخواد همونو درجوابم بنویسه، همچین پامو با جوراب تا زانو می کنم تو حلقش که صفا کنه! ببینم برنده خوشبخت این دوره کدوم یکیتونه ها!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/28ساعت 8:28 توسط میثم |

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. هرکی بندۀ خداست بگه یا خدا (اینو همیشه مامان بزرگم موقع قصه گفتن می گفت)! یه شهری بود (هنوزم هست) که آب توی اون شهر به سختی پیدا میشد. واسه همینم مدیرای کارخونه اون شهر تصمیم گرفتن آب برگشتی از دستگاهها رو بوسیله خط لوله، کیلومترها دورتر از کارخونه و بالای یکی از کوههای اطراف (واسه اینکه بشه با یه شیب ملایم و بدون نیاز به تعبیه پمپ، آب رو جابجا کرد) توی یه سری مخزن خیلی بزرگ ذخیزه کنن و با اضافه کردن مواد شیمیائی، ذرات معلق آب رو ته نشین کنن. بعد آب تصفیه شده رو دوباره به خط تولید برگردونن و از اونجائی که تکنولوژی بازیافت این پسماندها رو نداشتن، قرار شد اونا رو هم همین جوری ول بدن توی دره های اطراف! تا اینجای داستان رو داشته باشید!

اولش قرار بود مخزنا رو فلزی بسازن؛ ولی مدیر با درایت پروژه پیشنهاد داد واسه اینکه هزینه ها رو کاهش بدن، پایه های مخزنا رو بتنی بسازن. پروژه واسۀ ماه ها متوقف شد و طی این مدت، بارها و بارها جلسات طولانی مدت با حضور کارفرما و مشاور برگزار شد، تا بالاخره همه رضایت دادن که پایه های مخزنا رو بتنی بسازن. تا این طرح تائید شد، یهو طرح هدفمند کردن یارانه ها اجرا شد و چون قیمت حاملهای انرژی گرون شد، یهو قیمت سیمان چند برابر شد! مدیر پروژه تو سر زنون برگشت پیش مشاور و کارفرما که آقا دستم به دامنتون، اگه میشه ما مخزنا رو، همونجوری که از اولش فرار بود، فلزی بسازیم! باز پروژه واسه مدتی متوقف شد و بارها و بارها جلسات طولانی مدت با کارفرما و مشاور برگزار شد؛ اما اینبار دیگه کسی زیر بار عوض کردن طرح نرفت. ناچار مخزنا رو همونجور که "دومش" (!) گفته بودن، با پایه های سیمانی ساختن.

بالاخره با چندین ماه تاخیر و خدا تومن هزینه اضافه تر پروژه تموم شد و نوبت به امتحان کردن مخزنا رسید. اما به محض اینکه مخزنا رو از آب پر کردن، دیدن که ای دل غاقل، از درز متصل کننده قسمت فلزی به سیمانی، همینجوری شر و شر داره آب میزنه بیرون! تازه فهمیدن که اصلاً تا حالا به اینکه سیمان و فلز رو چجوری با هم آب بند کنن، فکر نکرده بودن! این شد که باز پروژه متوقف شد و دوره افتادن دور تا دور شهر و کشور که یه راه حل واسه اینکار پیدا کنن. بعد از مدتها جستجو به این نتیجه رسیدن که توی کشورشون هیشکی این کارو بلد نیست! این شد که باز خدا تومن خرج کردن وکلی از کارشناسای خارجی دعوت کردن و بارها و بارها سمینارهای بین المللی برگزار کردن تا بالاخره یکی یه راهی پیشنهاد داد که همه خوششون اومد و همونو بی چون و چرا، اجرا کردن.

تو همین حین، مدیر کارخونه اون شهر تصمیم گرفت کارخونشو توسعه بده! واسه همین دستور دادن که سریعاً یه کارخونه جدید بسازن. مهندسای اون کارخونه هم گشتن و گشتن و یه "دره" پیدا کردن مناسب این کار و شروع کردن به ساخت و ساز توی اون دره. حالا اگه گفتید این کدوم دره بود؟ بله بچه های گلم، این همون دره ای بود که قرار بود پسماندای مخزنای بالای کوه رو ول بدن اون تو! جالب اینه که در تمام این مدت، نه اینا از این پائین دیدن که اونا دارن اون بالا مخزن می سازن و نه اونا از اون بالا دیدن که اینا این پائین دارن کارخونه میسازن! گذشت و گذشت تا اینکه کار ساخت کارخونۀ اینا و مخزنای اونا، همزمان با هم تموم شد. همچین که اومدن پسماند مخزنا رو ول بدن تو دره، یهو دیدن یه عده از اون پائین دارن داد میزنن که: "ول نکنین، ول نکنین!" و اینجوری بود که برا اولین بار هر دو طرف متوجه حضور همدیگه شدن!

باز پروژه متوقف شد و مدیر پروژه قصه ما "خود کُشون" و "تو سر زنون" افتاد دنبال یه راه حل جدید، واسه این مشکل جدید. تا اینکه یکی بهش اینجوری رسوند که: "بابا، چیزی که اینجا زیاده دره. یه کانال بسازید و این پسماندای کوفتی رو هدایت کنید به سمت دره بعدی!" مدیر پروژه هم شاد و خوشحال، دستور ساختن کانال رو داد و خبر اتمام پروژه همه جا پخش شد و پاداش پایان پروژه بود که از در و دیوار به سر و روی مدیر پروژه و عوامل اجرا باریدن گرفت و همه دور هم،  هفت شب و هفت روز به رقص و پایکوبی پرداختن.

و اما بشنوید از اون کارخونه ته دره که بعد از چند ماه کار کردن، دیدن سود که نمیده هیچ، خرج خودشو هم در نمیاره؛ چون هیچکس فکر اینو نکرده بود که با توجه به بالا رفتن هزینه سوخت، به خاطر حذف یارانه ها، هرینه حمل و نقل مواد اولیه و محصول تا این نقطه، بیشتر از قیمت تمام شدشون در میاد. این شد که با رایزنی های صورت گرفته، کارخونه رو به دو برابر قیمت ساختش به یکی از موسسات دولتی واگذار کردن و کارخونه نه تنها تمام مخارج و زیانش جبران شد، بلکه به سود دهی هم رسید و از مدیرش بعنوان یکی از مدیران لایق و موفق، نقدیر ویژه بصورت معنوی (و ایضاً مبلغی) به عمل اومد!

غصه ما به سر رسید، اون مخزنا هم کماکان داره آب از زیرشون چکه می کنه!

 

راستی بچه های گلم، هیچ دقت کردید که مردم این شهر چقده به محیط زیست و بقاء گونه های گیاهی و جانوری توی کوهها و دره های اطراف شهرشون علاقه و توجه دارن!

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/07/19ساعت 10:48 توسط میثم |

 

کشیـده انــــــد تمامـــــی شیــــر پستـان را
سپــرده انـــــــد به قصـــّـــاب گــاو خندان را

چه مانده است از آن سینه جز زنی خستـه
کـه پــــنج بچّه و یـک مــرد خـورده انـد آنــرا

...

 

چگونه یک زرافه را توی یخچال بگذاریم
           محمد حسینی مقدم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/14ساعت 11:56 توسط میثم |

دارم لیست مناقصه ها رو زیر و رو می کنم بلکن یه پروژه بدرد بخور بینشون پیدا شه که یه لقمه نون حلال از توش در آد، این دو تا رو پیدا کردم:

۱) خريد كليد سكسيونر قابل قطع زير بار هوايي، كليد ريكلوزر و دستگاه خطاياب (مناقصه دو مرحله اي) نوبت دوم

متن مناقصه: خريد اقلام مورد نياز ذيل:
رديف / شماره مناقصه / موضوع مناقصه / سپرده به ريال / تاريخ دريافت اسناد / تاريخ بازگشايي پيشنهادها
1 /// 117/90 / خريد 40 دستگاه كليد سكسيونر قابل قطع زير بار هوايي / 000/000/76 /// 7/7/90 تا 12/7/90 /// ساعت 30/14 شنبه 23/7/90
2 /// 118/90 / خريد 9 دستگاه كليد ريكلوزر / 000/000/82 /// 7/7/90 تا 12/7/90 /// ساعت 30/14 شنبه 23/7/90
3 /// 119/90 / خريد 708 دستگاه خطاياب / 000/000/80 /// 9/7/90 تا 13/7/90 /// ساعت 30/14 يكشنبه 24/7/90
نوع سپرده: واريز به حساب سيبا 010574804001 و يا ارائه ضمانتنامه بانكي معتبر
محل دريافت اسناد: سايت www.qazvin-ed.co.ir و شبكه اطلاع رساني معاملات توانير و سايت ملي مناقصات و يا قزوين، چهار راه وليعصر، ابتداي خيابان طالقاني، حوزه استادي شركت توزيع طبقه دوم امور تداركات و انبارها
روزنامه: اطلاعات | صفحه: 18 | تاريخ انتشار: 7 /7 /1390 شركت توزيع نيروي برق استان قزوين

 

اولش هرچی هی به خودم نهیب زدم که "بابا واسه یه بارم که شده این فکرای منحرف رو از سرت بیرون کن، خوب شاید «سکسیونر» واقعاً یه قطعه صنعتیه که تو نمیشناسیش! به اون «قابل قطع زیر بار»ش هم اصلاً توجه نکن!" ولی خوب وقتی آدرس محل اجرای کار رو پائینش خوندم، دیگه نتونستم منفی فکر نکنم!

*. پدر سوخته این "قزوینی" ها عجب کلکائی می زنن واسه به دام انداختن جوونای ساده دل مردما، اونم جلوی چشم آدمای دولتی، وسط روزنامه اطلاعات؛ هیشکیم هیچی نمیگه!

 

2) عمليات ابنيه، تاسيسات الكتريكي و مكانيكي ساختمان هاي ملاقات شرعي ندامتگاه تهران بزرگ (مناقصه يك مرحله اي) نوبت دوم

متن مناقصه: اجراي عمليات ابنيه، تاسيسات الكتريكي و مكانيكي ساختمان هاي ملاقات شرعي (دو بلوك شرقي و غربي) ندامتگاه تهران بزرگ كلا به مساحت تقريبي 3600 متر مربع در دو طبقه با اسكلت بتني و پوشش سقف تيرچه بلوك و سرمايش و گرمايش توسط كولر آبي و رادياتور
برآورد هزينه: اجراي كار بر اساس آحاد بهاي پايه رشته ابنيه و تاسيسات برقي و مكانيكي سال 88 سازمان مديريت و برنامه ريزي كشور با اعمال ضريب تجهيز كارگاه و احتساب تعديل طبق مفاد بخشنامه سرجمع (بخشنامه شماره 6405/100 مورخ 4/2/89)
ابنيه: 345/680/283/10 ريال - تاسيسات برقي و مكانيكي جمعا: 118/956/449/5 - نوع تضمين: بصورت ضمانتنامه بانكي
واحدهاي خدمات مشاور: ابنيه: مهندسين مشاور پژوهش و برنامه 2 - تاسيسات: مهندسين مشاور جهان پردا - مدت اجرا: 18 ماه شمسي - محل اجرا: بخش فشافويه حسن آباد استان تهران واقع در كيلومتر 5 جاده قديم قم (حسن آباد) به ورامين - شرايط متقاضي: داشتن حداقل رتبه 4 ابنيه و 5 تاسيسات از سازمان مديريت و برنامه ريزي كشور - داشتن امكانات، ماشين آلات و نيروي انساني متخصص و مجرب - داشتن توان اجرائي و تجربه كافي و مرتبط با موضوع مناقصه -- WWW.IETS.MPORG.IR و WWW.TEHRAN-PRISONS.IR
مهلت دريافت اسناد: حداكثر تا پايان روز دوشنبه 18/7/90 | محل دريافت اسناد: تهران - خيابان فاطمي - خيابان ششم - پلاك 4- زنگ 1 | تلفن تماس: 88981486 - 88981485 فاكس 88960472
روزنامه: ايران | صفحه: 16 | تاريخ انتشار: 9 /7 /1390 اداره كل زندان ها و اقدامات تاميني و تربيتي استان تهران

 

اصلاً من منحرف، شما "ساختمان ملاقات شرعی" رو چی تفسیر می کنین؟ من که فقط یادم به اون دوره ای که بحث "خانه عفاف" خیلی باب شده بود، می افته، و لا غیر!

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/07/11ساعت 20:34 توسط میثم |