3 ماه پیش:
+ پسر رئیس هیئت مدیرۀ شرکتمون از آمریکا اومده ایران.
- چشم پدر و مادرش روشن.
+ قراره از فردا بیاد توی شرکتمون مشغول به کار بشه.
- خوب بنده خدا پیش خودش فکر کرده که این همه تو بِلاد فرنگ خرجش کردم که درس بخونه، حالا بیاد و یه گوشه کارو کمکم بگیره.
+ درس کجا بود تو هم دلت خوشه، یارو اونجا DJ بوده.
- یعنی دکترِ چی بوده؟
+ احمق، DJ یعنی همونائی که میان تو مهمونیا و مجالس عروسی آهنگ میزارن، تا مردم برقصن.
- پس واسه چی آوردتش توی شرکت تولیدی؟
+ آخه دیده مدیر عاملمون دختر و پسرش رو آورده توی کارخونه و مشغول به کار کرده، گفته نکنه فردا که من باز نشسته شدم تمام پستای کلیدی شرکت بیوفته دست خانوادۀ اینا، اینه که پسرش رو آورده تا از قافله عقب نمونه.
- عجـــــب! حالا این آقای DJ کجا می خواد مشغول به کار بشه؟
+ نمی دونم. فکر کنم فعلاً بره پیش باباش توی دفتر مدیریت تا بعد.
2 ماه پیش:
- میگم این ERP چیه که من هروقت زنگ میزنم و باهات کار دارم؛ این خانوم منشیتون میگه ERP داشتن، رفتن بیرون؟ منظورتون همون دست به آب و این چیزاست؟
+ نه احمق جون. تو یعنی خیر سرت مهندس صنایعی مثلاً. ERP یکی از جدیدترین سیستمای یکپارچگی اطلاعات توی ایرانه. اگه ISO رو دیپلم بدونیم، ERP مثل لیسانس می مونه.
- حالا به چه دردی می خوره؟
+ این سیستم یه زنجیره عرضه و مدیریت مشتریه. یعنی از زمانی که تو به مشتری قول میدی که یه محصولی رو واسش تولید کنی، تا زمانی که محصول ساخته شده رو بهش تحویل بدی؛ تمام مدت می دونی که در لحظه مواد اولیه از کجا تامین شده، تا حالا چه فرآیندی روش انجام َشده، چه مدت دیگه وقت لازمه که تبدیل به محصول بشه و قیمت تمام شده اش در حال حاضر و در وضعیت فعلی چقدره.
- خوب که چی بشه حالا مثلاً، نیست اینجا ما تو این خراب شده همه چیمون رو حساب و کتابه؟
+ چه می دونم بابا. تصمیم مدیریته، به ما هم ربطی نداره. 200 ملیون تومن دادن به یه مشاور که واسمون سیستم ERP توی شرکت پیاده کنه، اونم گفته که یکی دوماه کل پرسنل از مدیرای ارشد و میانی، تا کارمند و کارگر باید آموزش ببینن.
- عجــــب. موفق باشین.
1 هفته پیش:
+ امروز تولد پسر رئیس هیئت مدیرمون بود، ولی من نموندم.
- مگه برنامۀ جشن و اینا بود؟
+ آره واسش کیک گرفته بودن. یه ماه پیشم واسه پسر مدیر عاملمون این کارو کرده بودن.
- باریکلا به شرکت شما.
+ کار شرکت که نبوده بابا، بچه های بخش واسش کیک تولد گرفته بودن.
- تا اونجائی که من یادم میاد تو گفتی پسر رئیس هیئت مدیرتون توی بخش مدیریت پیش باباش مستقره شده و اونجا هم که از همکار خبری نیست، پس کیا واسش جشن گرفتن؟
+ نه بابا، این قضیه مال اوائل بود که تازه اومده بود شرکت. الآن شده مدیر بخش ERP.
-آهـــــــــــــا. عجـــــــــــب. ..... اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ ...... پس باباش 200 ملیون تومن و 2 ماه وقت کل پرسنل شرکت رو هزینه کرد که واسه پسرش یه شغل و سِمَت تعریف کنه؟ ایول بابا. دَمِش گرم ...
پی نوشت: وقتی 2-3 سال پیش شنیدم که "آرش سبحانی" (رهبر، خواننده، سراینده اشعار و نوازنده گیتار الکتریک گروه کیوسک) توی آهنگ "زوربای ملایری" از آلبوم "آدم معمولی" می خونه: "بهترین شغل دنیا ... داشتن دَدیِ پولداره"، منظورشو درست و حسابی نگرفتم، تا هفته پیش.
مثل وقتی می مونه که خیلی گرسنه باشیم و بریم توی یه رستوران. اولش از گرسنگی نمی دونیم چی باید انتخاب کنیم؛ بعدش طی یک عملیات انتحاری هرچیزی که توی منو به نظر خوشمزه میاد رو سفارش میدیم، انگاری که می خوایم یه دفعه تمام گرسنگی هائی که از اول عمر تا حالا کشیدیم رو جبران کنیم. و حالا انتظار شروع میشه، که به نظر من یکی از طولانی ترین زمان ها و سخت ترین انتظارها، به انتظار غذا نشستن توی رستورانه. از اونجائیم که توی این مملکت گل و بلبل پیش غذا و غذای اصلی و دسر رو "یکجا" تحویل میدن، به محض اینکه گارسون سفارش رو بیاره؛ یهو خودمون رو در برابر انواع و اقسام غذاهای رنگارنگ می بینیم که نمی دونیم از کدومش شروع کنیم. واسه همینم از هر کدوم از غذاها یه لقمه می خوریم و اینقده می خوریم، اینقده می خوریم، اینقده می خوریم که یا غذا تموم شه یا از سنگینی معده نتونیم نفس بکشیم. هنوز آخرین لقمه پائین نرفته، صورتحساب رو میذارن جلومون که به محض دیدن "جمع مبلغ" شدیداً دچار نوعی یاس فلسفی میشیم از اینکه این همه پول بابت غذاهائی دادیم که طعم هیچکدومشون رو درست نتونستیم بفهمیم. مصیبت واقعی تازه زمانی شروع میشه که میایم خونه و می خوایم بخوابیم. مگه با این معده سنگین میشه خوابید آخه؟ اون موقع است که به خودمون قول میدیم دیگه هیچوقت توی خوردن غذا زیاده روی نکنیم، ولی ته ذهنمون این تجربه رو هم داریم که با شکم گرسنه هم نمیشه سر راحت زمین گذاشت.
همچین که به لطف انواع هورمون ها؛ موهای تازه ای روی قسمتهائی از بدنمون که تا حالا مثل کف دست بودن، سبز میشه و اعضاء جوارح مورد نیاز، به اندازه کافی رشد کردن تا جلوی جنس مخالف در مواقع ضروری کم نیاریم، خودمون رو وسط یه میدون مسابقه "جلب توجه" می بینیم که توی همون مقطع واسمون از اون مهم تر وجود نداره. ولو میشیم کف خیابون و هرکس مهمونی دعوتمون کنه با کله میریم و توی انواع و اقسام کلاسای مختلط شرکت می کنیم و به هرکی بتونیم شماره میدیم و از هرکس که بتونیم شماره می گیریم، خوب و بد هم نمی کنیم از 3 تا 30 ساله، اصلاً هرکی پا بده و ... منتظر می مونیم تا معجزه رخ بده. توی این مدت می فهمیم که چقدر خاله ها زود به زود نگران همدیگه میشن، یا آبجی بزرگه تازگیا بیش از حد معمول با تلفن حرف می زنه و بابا که تا دیروز شماره خونه مامانشو هم نمی تونست حفظ کنه، یه سری شماره ها رو از بَرِه. سر انجام لحظه موعود فرا میرسه و خودمون مثل "نَصوح" (البته قبل از اینکه توبه کنه) خوشبخت می بینیم و صبح عاشق صدای این یکی هستیم و ظهر مَسحور از عطر تن اون یکی و شب مجذوب سایز اندام یکی دیگه. اونقده خودمون رو از بغل این یکی به بغل اون یکی میندازیم که دیگه فراموش می کنیم این بوی عطری که به تنمون مونده، یادگار کدوم شب زنده داریه. همین سردرگمی باعث میشه که یه شب تا صبح خواب رو بر خودمون حروم کنیم و به خودمون بقبولونیم که یه نفر نمی تونه همه خصوصیات خوب رو با هم داشته باشه و تصمیم میگیریم که فردا اول وقت اونی که واجد شرایط تر از همه است رو انتخاب کنیم و با بقیشون به هم بزنیم؛ غافل از اینکه به محض ورود به شرکت و با دیدن همکار جدیدمون، هرچی که شب قبل رشته بودیم پنبه میشه و دوباره روز از نو و روزی از نو.
اونائی که خیلی مهربون و آفتاب مهتاب ندیدن و به محض دیدن شما از فرق سر تا نوک پا قرمز میشن و با بی مزه ترین حرف شما پُکی میزنن زیر خنده، مثل چیپس و پفک می مونن که هیچ ارزش غذائی نداره ولی تا یه مدت ته دلت رو می گیره. اونائی که یه خورده ترشحات هورمونیشون بالاست و توی رختخواب از جون و دل مایه میزارن، مثل مشروبات الکلی می مونن که می دونی واسه بدن مضره ولی اون حالی که از خوردنش بهت دست میده تمام اون مضرات رو تحت الشعاع خودش قرار میده. همکاران اداری هم مثل آدامس می مونن، با خوردنش نه چیزی ازت کم میشه و نه چیزی بهت اضافه میشه، ولی در عوض یه نوع سرگرمی کاذبه که دهنتو می جنبونه، کامتو شیرین می کنه و نفستو عطر آگین. اونائیم که با اولین نگاه اون نیمه گمشدشون رو توی شما پیدا می کنن، مثل کنسرو تاریخ مصرف گذشته می مونن که باید تا حد امکان از خوردنشون اجتناب کرد وگرنه به چنان مصمومیتی دچار میشی که بیا و ببین و امان، امان و صد امان از اون قوطی های کنسروی که تاریخ تولید و انقضاشون پاک شده باشه. و در نهایت می رسیم به میگو سوخاری که خوردنش جیب پر از پول می خواد و مربوط به طبقه از ما بهترونه. از لحاظ سنی هم، 10 سال کوچیکتر از خودت مثل نوشابه گازدار می مونه و 10 سال بزرگتر از خودت همون "شراب انتهورا"ئی هست که خدا وعدشو به بهشتیا داده.
الغرض، این همه روده ریختم تا اینو بگم که عزیزای من، لذت اصلی در بدست آوردن دست نیافتنی ها و کشف ناشناخته هاست، وگرنه اون محبت و حرفای دل انگیز و ناز و نوازش، مثل اِشانتیونه و کثافت کاریای تو سینما و پارک و ماشین و خونه خالی، به مثابه خدمات پس از فروش و لاغیر.
پی نوشت: عزیز من، دوست خوبم، همکار ارجمندم. اگر حتی میگو سوخاری هم بودی بیشتر از یه بسته پفک "چی توز موتوری" نتونستی خودتو ارائه بدی. گرچه اگر همون میگو سوخاری هم می موندی، هیچ ضمانتی وجود نداشت که طرف با یه بار خوردن؛ دیگه تا آخر عمرش هوس خوردن میگو سوخاری از سرش بیوفته یا دیگه هیچوقت رستوران نره. اینو هم یادت بمونه که این غذا نیست که مشتری رو به خودش جلب می کنه، بلکه نحوه ارائه غذا خیلی مهم تره.
اول:
با پوزخند صدام میزنه که: «بیا شبکه ICC فیلم "مرد" رو گذاشته»
یه بادی میندازمم تو غبغبم و صدام رو مثل "فرزان دلجو" می کنم و بهش میگم: «عزیزم؛ تو با داشتن یه مرد واقعی در کنار خودت، دیگه نباید احتیاجی به دیدن همچین فیلمائی داشته باشی»
بدون اینکه حتی سرش رو بطرفم بچرخونه میگه: «اون مانتو خاکستریه رو که هفته پیش گفتم بهت، هنوز نشستیش؟ فردا می خوام بپوشمش ها!»
سرمو میندازم پائین و میرم تو آشپزخونه تا حواسم باشه یه وقت ناهارمون ته نگیره ...
دوم:
+ دارم میرم آرایشگاه که موهامو رنگ کنم، قرمزش کنم بهتره یا صدفی؟
- من که ۱۰۰ دفعه بهت گفتم که رنگ موهای خودتو بیشتر دوست دارم!
+ ببین؛ من وقتی یه چیزی رو ازت می پرسم، یعنی تصمیم رو گرفتم و از تو توقع دارم که فقط منو تائید کنی. اصلاً تقصیر خودمه که تو هر کاری از تو نظر می خوام!!!
سوم:
ببین اگه قراره باز مامانت از اون خورشت سبزیه مسخرش درست کنه یا بابات از اون کباب کوبیده های بی مزه، من عمراً همین ماهی یه دفعه هم خونشون نمیایما. گفته باشم!!!
(اینکه تو این متن آخری گوینده کیه و مخاطب کیه، واضحه یا بیشتر توضیح بدم؟)
پی نوشت: از همین الآن دارم صدای "آنا" رو میشنوم که داره بهم فحش میده!!!
اپیزود اول: من خیلی عاشقم، باور کن!
1. جوون کت شلواریِ فُکُل و کراوات زده به گلفروش یک دست:
سیخ نکن تو گُلا؛ درسته که دیگه سَرِ شاخه نیستن و مُردن، ولی هنوز حس دارن. آخه می دونی؟ من خیلی عاشقم. امشبم قراره با اونی که خیلی دوسش دارم عروسی کنم. کلاً امروز چقدر هوا بهاریه.
2. همون جوون کت شلواریِ فُکُل کراوات زده، به دوتا جوون علاف تو ماشین بغلی:
برو ... تو ... خار و مادرت، من خودم آخر همه خلافکارای شهرم، روزی 100 تا مثل تو و رفیقتو ...، به این فُکُل و کراواتم نگاه نکن، آخه می دونی؟ من خیلی عاشقم. امشبم قراره با اونی که خیلی دوسش دارم عروسی کنم. چقدر اصلاً تهرون ترافیک نداره.
3. ایضاً همون جوون کت شلواریِ فُکُل کراوات زده، به پیرمرد شهرستانی مُعتاد توی کیوسک تلفن:
هی عمو، تو رو خدا اون کارت تلفنتو بده به من تا یه زنگ به رفیقم بزنم. به تو چه مربوطه که من چرا از موبایلم زنگ نمیزنم. یه خورده هم گورتو از اینجا گُم کُن، یه نَموره صحبت خصوصیه. بیا حالا چرا دلخور میشی، جاش این پاکت سیگار منو بگیر. آخه می دونی؟ من خیلی عاشقم. امشبم قراره با اونی که خیلی دوسش دارم عروسی کنم و بهشم قول دادمم دیگه سیگار نکشم. چقدر اصلاً هوای تهرون تمیزتره وقتی من سیگار نمی کشم.
اپیزود دوم: من خیلی روشنفکرم، باور کن!
1. گفتگوی جوون کت شلواریِ فُکُل و کراوات زده با رفیق تعمیرکارش:
- یعنی چی نمیام عروسیت؟ پاشو گورتو گم کن بریم. فکر کردی می تونم فراموش کنم که همه مخارج و وسائل عروسیمو (غیر از خود عروس خانوم) تو واسم از این و اون قرض کردی؟ اصلاً تو نیای من شامم نمی خورم امشب، هرکی هم شام خورد، خودش بره حجله!
+ تو رو خدا امشب عروسی نکن بزار واسه یه روز دیگه!
- یعنی چی؟ من ... خودمو پاره کردم تا به اینجا برسم، حالا چون طرف که دارم باهاش عروسی می کنم مایه داره، حسادت می کنی به من؟ به اینکه رفیقت داره از گند و کثافت و خلاف نجات پیدا می کنه؟
+ نه بیچاره، یه خانومه با بچه اَش امروز اومده بود اینجا و به من پیغام داد که بهت بگم اون دختره که قراره امشب باهاش عروسی کنی "ج.ن.د.ه" است، تازه با شوهر اونم رابطه داشته و یه بچه هم سقط کرده. من نمی دونم از کجا فهمیده بود امشب عروسی دختره است، یا اینکه قراره با تو عروسی کنه، یا من رفیق تواَم، یا اینکه من کجا کار می کنم؛ ولی اینقده جیگر بَلا بود زنه که حتی یه لحظه هم نمی تونستم تصور کنم که دروغ میگه. جون من با این دختره عروسی نکن رفیق!
- وای، وای. تو نمی دونی که من الآن چقدر ناراحتم. نمی دونم چجوری بی خیال حرفت شم. آدرس اون زنه رو بده به من تا خودم برم ازش بپرسم و خیالم راحت شه. آخه می دونی؟ من خیلی روشنفکرم. وای که چرا یهو هوا بدون اینکه ابری بشه بارونی شد؟
2. گفتگوی همون جوون کت شلواریِ فُکُل و کراوات زده با زن جیگر بَلا:
- چی دیدی از اون دختره که همچین پیغامی واسه من فرستادی؟
+ برو گمشو بچه ...، تو هم ریدی با این زن گرفتنت. این دختره "ج.ن.د.ه" نشسته زیر پای شوهر نجیب و بیچاره من. اون بدبخت همش 8 سال زندان بوده وگرنه آدم آبرو داریه. به توچه ربطی داره که چرا زندان بوده، ولی اگه بی خیال سوء سابقش می شدن و بهش کار دولتی می دادن که مجبور نمیشد بره تو تاکسی تلفنی کار کنه تا با اون دختره "ج.ن.د.ه" آشنا بشه که مجبور شه بره ترتیبشو بده و یه بچه پس بندازه تا مجبور شن برن دکتر سقطش کنن. من حتی می دونم کِی و کجا سقط کردن بچه هه رو. تازه این عروسکو هم اون دختره "ج.ن.د.ه" واسه بچه من خریده.
- بهتره که راست گفته باشی. ولی خدا کنه که راست نگفته باشی. چون در اون صورت گوشای شوهرتو تا شب توی پاکت واست میفرستم. ولی قبلش باید مطئن بشم. یعنی تا از هر دوتاشون نپرسم و از خودشون نشنوم که با هم خوابیدن، نمی تونم حرفتو باور کنم. آخه می دونی؟ من خیلی روشنفکرم. وای که چرا یهو خیابونا اینقده شلوغ شد؟
3. گفتگوی ایضاً همون جوون کت شلواریِ فُکُل و کراوات زده با عروس خانوم:
- چرا از همون اولش به من نگفتی؟ ببین چون هنوز زنم نیستی اگه بفهمم که به من خیانت کردی از خونت میگذرم، پس راحت باش. راحت باش و به من بگو که رابطه ات با اون یارو چی بوده!
+ این عروسک رو من میشناسم. خودم خریدمش 25 هزار تومن. واسه اون یارو که تو تاکسی تلفنی کار می کنه، آخه گریه کرد و گفت که تولد دختر کوچیکشه ولی پول نداره. فقط یه دفعه اومد دنبال من، بعدش هی هر روز میومد دنبال من. اون چیزی که من از اون یارو یادمه؛ فقط دوتا چشماشه، اونم از تو آینه ماشین. نمی دونم اون چی به زنش گفته که زنش اینجوری شاکی شده. اصلاً حالا که حرفم رو باور نمی کنی منم از اینجا تا سالن عروسی رو کف خیابون می دوم. تا ساعت 12 شب اگه اومدی که با هم میریم خونه و گرنه دیگه هیچوقت نیا.
- کجا داری میری؟ برگرد تو ماشین. خوب حالا که نمیای برو گمشو. آخه واسه من الآن شنیدن اینکه تو بهم خیانت کردی یا نه از دهن اون مرتیکه از شب حجله هم واجب تره. درسته که من آخر خلافکارای این شهرم، ولی دونستن این مسئله برام خیلی مهمه. آخه می دونی؟ من خیلی روشنفکرم. وای که چقدر الآن یه نخ سیگار می چسبه؟
اپیزود سوم: من خیلی غیرتیم، باور کن!
1. صحنه هائی بدون جوون کت شلواریِ فکل و کراوات زده یا هیچکدوم از کسائی که تا حالا دیدین:
یه سری تصویر طولانی بی هدف از ترافیک بسیار روان در خیابانهای تهران با موسقی متن بدون خواننده واسه اینکه مدت فیلم رو به یکساعت و نیم برسونه، یه مشت اتفاق مسخره که قراره دو تا موضوع مختلف رو توی این فیلم متفاوت به هم ربط بده، که اصلاً اگر اتفاق نمی افتادن هم به هیچ جائی بر نمی خورد و در نهایت جوون کت شلواریِ فُکُل و کراوات زده از اون کسی که میگن تَرتیب دختره رو داده درخواست می کنه که سوار ماشینش بشه و رانندگی کنه تا اون بتونه چاقوی باز شُدش رو زیر گردنش بذاره و تهدیدش کنه که راستشو بگه. تازه خیلی هم هوا خوبه.
2. گفتگوی همون جوون کت شلواریِ فُکُل و کراوات زده با کسی که میگن تَرتیب دختره رو داده:
- اینی که میبینی، چاقوی منه که باز شده و گذاشتمش رو گردنت نامَرد. فقط بگو چرا دختره رو ...، اگه راستش رو بگی کاریت ندارم. فقط چه با دختره ...، چه با دختره ... راستشو بهم بگو.
+ درد تو ...، خودت اگه جای من بودی و یکی چاقو میذاشت رو گردنت راستشو می گفتی یا دروغ؟
- اصلاً تو انگار روت خیلی زیاده. برو تو اون جاده خاکی تا یه فصل کُتک بهت بزنم که حالت جا بیاد!
+ آخ، نه جانِ مادرت نَزَن. خانومت خیلی ماهه. من زن به نجابت اون ندیدم. خیلی خانومه، زن من روانیه، هی به من گیر میده، من تا حالا 3 دفعه خود کشی کردم از دستش، اصلاً منو چه به ...، من خودم ... هستم که هیچ بابا و بابابزرگمم ... بودن.
- ممنون که راستشو گفتی. بیا حالا یه سیگار با هم دود کنیم. خوب شد دونستم، داشتم داغون می شدم. خون داشت خونَم رو می خورد. آخه به این تیپ و قیافه الآنم نگاه نکن، من آخر خَلافکارای این شهرم و تازه خیلی هم غیرتیم! فقط خدا کنه که خیابونا تو راه برگشت ترافیک نباشه.
3. گفتگوی ایضاً همون جوون کت شلواریِ فُکُل و کراوات زده با عروس خانوم:
- صبر کن ببینم، کُجا داری میری؟
+ دیر اومدی، گفته بودم تا 12 بیشتر نمی مونم. الآنم دیگه نمی خوامت.
- ببخشید، یادم رفت همون اولش ساعتمو باهات تنظیم کنم. تو که می دونی من چقدر دوست دارم، نمی تونستم به همین سادگی از یه مساله ناموسی به این پیچیدگی بگذرم. آخه می دونی؟ من خیلی غیرتیم، ولی قول میدم که دیگه به خاطر تو سیگار نکشم.
صحنه آخر: اون کسی که میگن تَرتیب دختره رو داده از زیر آفتابگیر ماشینش عکس عروس خانوم رو در میاره و باهاش خدا حافظی می کنه، واسه همیشه.
نتایج حاصله:
1. هر خلافکاری که هیچ جا بهش کار ندن، می تونه بره تو تاکسی تلفنی کار کنه؛ به شرطی که زن داشته باشه.
2. هیچکس تو تهران به خانومی که با لباس عروس کف خیابون میدوه توجه نمی کنه.
3. هیچوقت به حرف دوستای تعمیرکارت یا زنای حسود اعتماد نکن.
4. حتی میشه با 2 تا چشم تو آینه ماشین خوابید و حامله شد.
5. اگه شریک خوب بود، خدا واسه خودش شریک می گرفت.
6. هیچوقت کسی رو با چاقو تهدید نکن تا راستشو بگه.
7. سوالی رو که دوست نداری جوابشو بشنوی نپرس.
8. وجود داماد تو مجلس عروسی هیچ ضرورتی نداره.
9. هیچوقت موقعی که تو خونه تنهائی، حمام نرو.
10. هوای تهران بسیار متغیره.
۱۱. سیگار چیزخیلی خوبیه.
پی نوشت:
1. والا ما که هرچی صبر کردیم چیز متفاوتی توی این آخرین فیلم "جناب مسعود خان کیمیائی" ندیدیم، به غیر از اینکه سعی شده بود دوتا موضوع بی ربط رو یه جورائی به هم ربط بدن (مثل فیلم ""Crash یا نمونه قابل قبول ایرانیش به نام "تقاطع") که در کمال ناشیگری انجام شده بود و آخرش هم هیچ ربط به هم پیدا نکرد.
2.تنها نقطه قوت فیلم بازی همون زن جیگر بلاهه بود که از نظر آنا این نظر من به خاطر اینه که من کلاً از خانوما با تیپ رقاصه کاباره ایی، خوشم میاد.
3. شاید نصف حال خرابم به خاطر دیدن فیلم "بی پولی" درست بلافاصله بعد از دیدن این فیلمه باشه.
4. الآن دیگه بهونه خوبی دارم که دیگه تا مدتها با "آنا" سینما نرم.
سلام به همه دوستام
واسه یه ماموریت کاری از ۲ شنبه میرم "لامرد" (Laamerd یا همون LA
) تا ۴ شنبه. ایشالا ۵ شنبه که برگشتم بازم مثل قبل در خدمتتونم و به همتون سر میزنم. امیدوارم توی سایت یه مطلب جدید بهم الهام بشه (مگه من چیم از بقیه دوستام کمتره که از توی سایت یا سایت یا سایت یا روی سکو پست میذارن!!!
) که برگشتم دست خالی نیومده باشم.
پس تا بعد
میثم ![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام مجدد خدمت همه دوستای گلم
عرض شود که به علت نا مساعد بودن شرایط جوی هم در مبداء و هم در مقصد، پروازمون کنسل شد و الآن کما فی السابق در خدمتتون هستم. گفتم هرچه زودتر بیام و خبر بدم و همتون رو از نگرانی و دلتنگی در آرم.
اون پست ویژه الهام شده در سایت هم، باشه طلبتون تا ماموریت بعدی ![]()
مخلصیم
میثم ![]()